![]() |
![]() |
|
تو اگه بخوای میتونی به همه دنیا بخندی تو اگه بخوای میتونی در غمها رو ببندی تو اگه بخوای میتونی به جای خورشید بتابی با نوای مهربونی مثل بارون شی بباری تو اگه پرت شکسته میتونی بری با بالا بری سوی بی نهایت بری تا به اوج ابرا تو اگه دلت غمینه هنوزم پیک بهاری میتونی با قلب عاشق خدارو به یاد بیاری آماتیس ـبهار ۸۶ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 20:47 توسط آماتیس |
|
میدونی بازی روزگار چیه؟ این که تو چشم بذاری و من قایم بشم. اما تو کسی دیگه رو پیدا کنی.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 20:40 توسط آماتیس |
|
خداوند از روح خویش در تو دمیده است. تو بسیار داری. پس چرا همچون گدایان زندگی میکنی!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 2:20 توسط آماتیس |
|
ـ شناخت جهات امیال و نیروها مثل عقربه قطب نما آدمی را به محضر خدا میرساند. ـ فراموش کردن نفس فراموش کردن خداست. ـ خود آگاه بودن خدا آگاه بودن است. ـ هنگامی که درب خانه دلت را گشودی خدا را در آنجا خواهی دید. ـ ملکوت الهی در توست.از حجاب درون خویش برخیز.و شاهد ملکوت الهی باش. ـ ما خویشتن را در خدا خواهیم یافت و خدا را در دل خویش. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 2:13 توسط آماتیس |
|
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد! نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت! ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد. گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پس در پس دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را .... دکتر شریعتی. روحش شاد.و یادش گرامی.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 1:27 توسط آماتیس |
|
|
سلام امشب خدا جون دوستت دارم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 5:6 توسط آماتیس |
|
|
خداوند مرا آفرید.از آب و خاک و عشق و امید.و قلبی در سینه ام نهاد و آن را خانقاه خود قرار داد.تا فقط جایگاهی باشد برای عشق و محبت و دوستی. و به جسم بی جان من روحی دمید.از وجودش و نوری از انوارش.و عقلی از بی کرانش.و هدیه داد به من زندگی را: تا زنده باشم و زندگانی کنم به عشق او. و هدیه داد سالهایی را به من تا از آن بهره جویم و سبز گردم.دانه ای بودم در دل خاک.به من باران را هدیه داد: تا باران وجودم را سیراب سازد. و نور هدیه داد:تا شاداب و روشن و سبز گردم. سبز گشتم و رشد کردم.تا اینکه: عشق زمینی ام را به من هدیه داد!تا دوستش بدارم و معنای دوستی را درک کنم.و بدانم: این عشق تنها جزیی از بیکران عشق اوست!!! و حال او را نزدیکترین حس میکنم و خود را عاشق ترین: بار الها<تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم.ای یگانه هستی بخش.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 2:6 توسط آماتیس |
|
|
ئبه نام یگانه هستی بخش
عشق یعنی یک طلوع بی غروب عشق یعنی سوختن همچون غروب عشق یعنی شمع بودن سوختن چشم بر راه عزیزی دوختن عشق یعنی ریختن همچون خزان عشق یعنی یار و روییدن از آن عشق یعنی معرفت دیوانگی بی دل و دین گشتن و ویرانگی عشق یعنی گل بسوزی دل شوی عشق یعنی با دلی همدل شوی عشق یعنی که بسوز و نور شو چشم بر دنیا ببند و دور شو عشق یعنی غربت و دلواپسی از کنون تا به همیشه بی کسی عشق یعنی گل بدم کامل شدم عشق یعنی عشق را فاعل شدم عشق یعنی مرگ اما زندگی مرگ یعنی تا ابد پایندگی عشق یعنی قامتی غوغا کند عقده ها از این دل من وا کند عشق یعنی قامت من خم شود چشمهایم در فراغت تر شود عشق یعنی جام دریا نوش کن بر صدای قلب عاشق گوش کن عشق یعنی من کیم ؟من چیستم؟ او به جز من من به جز او نیستم! عشق یعنی واله و شیدا شدن در غم مجنون خود لیلا شدن عشق یعنی لایق خالق شدن بندگی و معرفت عابد شدن. آماتیس ـزمستان ۸۵
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 1:29 توسط آماتیس |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 15:30 توسط آماتیس |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 5:10 توسط آماتیس |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 4:46 توسط آماتیس |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 4:13 توسط آماتیس |
|
یه روز اومدی مثل موج دریا بوی پیرهنت مثل خواب و رویا سایه های ماه رو شنهای ساحل پا به پا بی صدا غرق تمنا یه روز اومدی تو سکوت سردم سر به راه شداین دل دوره گردم حالا چی شده که میخوای جدا شی چی شده تو بگو من چه کردم؟! دوباره تو باد موهاتو رها کن من و راهی شب و قصه ها کن میمیرم واسه تب تند لبهات دوباره زیر لب اسممو صدا کن اشکامو پاک کن از روی گونه من سر بذار بازم روی شونه من من و سیاه کن با دروغ تازه بگو که میگیری بهونه من
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 1:38 توسط آماتیس |
|
|
کاش بدونی ماتم دنیام بی تو فقط گریه میخوام
کی میدونه این حسرت ها چه کرده با روز و شبهام تو زندگیم یه دنیایی من کابوسم تو رویایی من پاییزم تو بهاری من یه مرداب تو دریایی ازین گریه چه میدونی نه دردمی نه درمونی به چه امید میخوای باشی که پیش دردام بمونی! ......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 23:9 توسط آماتیس |
|
غصه میخوردم کفش ندارم... کسی را دیدم پا نداشت... و خود را دیدم که بالی برای پریدن ندارم....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 22:53 توسط آماتیس |
|
|
اثر آبرنگ از میشل دایت لاو
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 5:2 توسط آماتیس |
|
|
تقدیم به عزیزترین دوستم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 4:23 توسط آماتیس |
|
|
من دانه ای هستم که در دل خاک رشد میکنم و بالغ میشوم.تمام کائنات مرا دوست دارند و برای رسیدن من به تکامل مرا یاری میدهند.
من آماده تغییرم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 4:8 توسط آماتیس |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 1:28 توسط آماتیس |
|
۵پیشنهاد برای کسب موفقیت: ۱-دانش:قدرت است.ولی انسانها ترجیح میدهند بیشتر از شانس به جای دانش استفاده کنند. ۲-همه ما منتظر رسیدن زمان مناسب برای شروع کاری هستیم.زمانی به نام زمان مناسب وجود ندارد.به خصوص زمانی که در آن همه چیز بی عیب و ایده آل خواهد بود. ۳-دشمن بزرگ موفقیت.کلمه نمیتوانم است.به جای این کلمه به جوابسوال.:چطور میتوانم از عهده اش بر آیم؟ تمرکز کنید.خواهید دید چیز های زیادی در زندگیتان تغییر خواهد کرد. ۴-کلمه(چون)هم وقتی به عنوان بهانه استفاده میشود.جزئ موانع سر راه موفقییت است. ۵-سر در گمی و افکار مغشوش دست و پای انسان را میبندد.این مورد را قبول کنید و فراموش نکنید که در جایی که مه همه جا را فرا گرفته هم میتوان مسیر صحیح را پیدا کرد.تنها باید صبور باشید. به نقل از دو هفته نامه موفقیت.شماره ۱۱۹. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 1:19 توسط آماتیس |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 0:48 توسط آماتیس |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 2:6 توسط آماتیس |
|
بار الها .تو را به خودت و تقدست و به بزرگترین صفاتهایت و نامهایت قسم میدهم تا قرار دهی تمام ساعات و لحظات روز و شب مرا در حال نیایش تو.و به یاد تو.تا من واعمالم را نزد خود بپذیری...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 1:41 توسط آماتیس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نامم را پدرم انتخاب کرد.
نام خوانوادگی ام را یکی از اجدادم. دیگر بس است!!! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. |
|
RSS
|