![]() |
![]() |
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق و دیوانه که بودم
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
یادم آید تو به من گفتی ازین عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب حذر کن تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی. چندی ازین شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم سفر از پیش تو !هرگز نتوانم نتوانم
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم.نرمیدم
رفت در ظلمت و غم آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 1:7 توسط آماتیس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نامم را پدرم انتخاب کرد.
نام خوانوادگی ام را یکی از اجدادم. دیگر بس است!!! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. |
|
RSS
|