![]() |
![]() |
|
تو بزرگترین سوالی که تا امروز بی جوابه نه تو بیداری نه تو خوابه تو قصه و کتابه برای دونستن تو همه دنیا رو گشتم از میون آتش و باد خشکی و دریا گذشتم تو رو پرسیدم و خواستم از همه عالم و آدم بی جواب اومدم اما حالا از خودت میپرسم تو رو باید از کدوم شب از کدوم ستاره پرسید از کدوم فال و کدوم شعر پرسید و دوباره پرسید تو رو باید از کدوم باغ از کدوم گل خونه پرسید تو رو باید با کدوم اسب از کدوم قبیله دزدید غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید از ته دره ظلمت یا نوک قله خورشید اونور اینجا و اونجا اونور امروز و فردا عمق روح آبی آب ته ذهن سبز صحرا مثل زندگی مثل عشق تو همیشه جاری هستی تو صداقت طلوع و نبض هر بیداری هستی مثل خورشید مثل دریا روشنی و با صداقت تو صمیمیت آبی واسه شستن جراحت تو رو از صدای قلبم لحظه به لحظه شنیدم تو رو حس کردم تو نبضم من تو رو نفس کشیدم مثل حس کردن گرما یا حضور یه صدایی به تو اما نرسیدم ندونستم تو کجایی تو رو باید از کی پرسید تو رو باید با چی سنجید تو رو حس میکنم اما کاش دو چشمام تو رو میدید.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:39 توسط آماتیس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نامم را پدرم انتخاب کرد.
نام خوانوادگی ام را یکی از اجدادم. دیگر بس است!!! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. |
|
RSS
|