![]() |
![]() |
|
|
اهل هزارو یک شبم از ته قصه ها میام از زمهریر بی کتاب از شهر بی صدا میام دختر خاکستر نشین این کولی بی سرزمین فانوس پشت پنجره در این شب ستاره چین ای قصه گو قصه ای بهتر بنویس فردای نقطه چین و از سر بنویس امشب شب ضیافته در قصر یخ تاج و بلور به یاد شهزاده من اینجا کنار کوه نور من بی لباس و بی نفس کنج پر از رنج قفس برای دستای فقیر معجزه یک بوسه بس انگار ستاره ای داره رختمو سوزن میزنه انگار کنار پنجره کفش بلورین منه ببین که اسب معجزه اومده پای پله ها انگار به خوابم اومده شهزاده قصه ما ای قصه گو قصه ای بهتر بنویس فردای نقطه چین و از سر بنویس |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:13 توسط آماتیس |
|
|
سلام امشب بعد از چند وقتی تونستم بیام و یه دل سیر توی عالم مجازی و عجیب غریب نت گشت بزنم.آخه بعضی ها در جریان هستند. طبق معمول سیستمم مشکل داشت و داده بودم تعمیر.جالبیش به اینه که تا زمانی که توی خونه هست خرابه.میره بیرون درست میشه!!!! اینم وجه تشابهش با صاحبشه خلاصه من هم که کم نمیارم سیستم و از خواهر عزیز کش رفتم و دارم نهایت سو استفاده رو ازش میبرم.
داشتم عرض میکردم .اینجوری بود که امشب اومدم اینجا و دیدم که دیگه وقتشه رخت عزا داری و از تن وبلاگمون در بیاریم و یه حال و هوایی عوض کنیم تا شاید دوستان هم یه کم لطیف تر انتقاد های سازندشونو به صورت خصوصی اعلام کنند
حالا: اول یه خونه تکونی توی مطالب و پستها کردم .خودم نفسم یه کم بالا اومد.میومدم اینجا احساس خفگی داشتم اما حالا بهتر شد! شما رو نمیدونم دومین کار قالب رو عوض کردم این عکس متفاوت با همیشه رو هم جهت تنوع گذاشتم .هیچ دلیل خاصی هم نداره!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 1:41 توسط آماتیس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نامم را پدرم انتخاب کرد.
نام خوانوادگی ام را یکی از اجدادم. دیگر بس است!!! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. |
|
RSS
|